حاج خانم (4)
من و خواهر با شک و ترديد وارد اتاق شديم . ساعت ناهار بود . " همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم" . پشتش به ما بود . خم شده بود روي ظرف غذاش و داشت ناهارش رو نوش جان مي کرد . به خواهرم گفتم خودشه ! در سکوت منتظر شديم تا غذاش رو بخوره . اما همهمه ي هم اتاقي هاش نذاشت . صداش کردند حاج خانم ! وقتي برگشت و چشمش به ما افتاد خيره خيره نگاهمون کرد . سيني غذاش رو کنار زد دور دهنش رو پاک کرد و دو تا دستهاش رو به سمت من باز کرد . گفتم حاج خانم غذات رو بخور ! گفت تو غذاي مني ! بغلش کردم . گفت خوب شدم ! خوب خوب شدم ! انگار يه قرص يه آمپول يه دستگاهي بهم وصل کردن که همه ي دردهام خوب شد !
نشست روي تخت ، ما هم دو طرفش نشستيم و دست دوتامون رو گرفت . انگار يادش رفته بود که ما ترکي نمي فهميم . به زبون ترکي از بخش قبلي که بوده تعريف مي کرد ، از تميزيش ، از ملافه هاي تميزش ، از هم اتاقي هاي اونجا ، از جشن هايي که به مناسبت هاي مختلف مي گرفتن ، اونجا تلويزيون داشتن ، حق هواخوري داشتن و ... ما متحير بوديم و درست سر در نمي آورديم که چرا اين بخش اين امکانات رو نداره ، که چرا منتقلش کردن اينجا وقتي اونجا رو دوست داشته و حاج خانم يه دنيا حرف مي زد در حاليکه ما زبونش رو نمي فهميديم و فقط حدس مي زديم چي ميگه .
من پا شدم برم با پرستارها صحبت کنم ببينم جريان چيه ؟ وضع و اوضاع حاج خانم چه جوريه ؟ بچه هاش بهش سر مي زنن ؟ ما چه کاري مي تونيم براش کنيم ؟ چي لازم داره ؟
و حرفهاي پرستار درد داشت : کساني به اين بخش منتقل ميشن که ديگه هوشياري ندارن ، کنترلي روي رفتارشون ندارن ، حاج خانم هم از يکماه پيش به اين دليل که کنترل ادرار نداشته و آگاهيش رو از دست داده به اين بخش منتقل شده ، توي اين بخش امکانات بيمارها رو محدود مي کنن تا احتمال خطر رو پايين بيارن . به اين مريض ها اجازه ارتباط زياد با بيرون نميدن مثلا تلويزيون ندارن تا کمتر دچار تضاد بشن . اجازه ي هواخوري ندارن چون ممکنه برن گم بشن يا زمين بخورن و آسيب ببينن ! پرستار گفت توي اين يک ماهي که حاج خانم به اين بخش منتقل شده نه کسي از خانواده اش به ملاقاتش اومده و نه هيچ تماس تلفني اي باهاش گرفتن !!! ازش پرسيدم که مشکل عدم کنترل ادرار رو نمي شه با عمل مثانه يا گذاشتن مش و اينا برطرف کرد ؟ گفتم که ما توانايي اش رو داريم که تو بيمارستان خصوصي بخوابونيمش و عملش کنيم . پرستار خنديد و گفت توي نود سالگي امکان اين عمل وجود نداره . گفتم حاج خانم هوشياريش خوبه ( تو دلم خون گريه کردم از اينکه آقاجونم رو يادشه ) اما گفت پزشکش چنين تشخيصي داده و اگه شما اعتراضي دارين بگيد سرپرستش بياد با مددکاري صحبت کنه !!! گفتم ما مي تونيم ببريمش چند وقت نگهش داريم ؟ گفت بايد سرپرستش اجازه بده !
خب با اين اوصاف مشخص شد که اينجا آخر خطه ! اين بخش يعني انتظار مرگ !
برگشتم تو اتاق . حاج خانم ازم پرسيد دخترم گفته بود اين جمعه مياد چرا نيومد ؟ معلوم نبود کدوم هفته قرار بوده بياد و نيومده . گفتم حاج خانم شب عيده همه کار دارن حتما دخترت سرش به خونه تکوني و خريد و اينا گرمه ايشاالا براي عيد مياد ديدنت . ديگه چيزي تا عيد نمونده . يه چيزايي به ترکي گفت که توش بايرام داشت . فهميدم تاييد کرد که عيد دخترش مياد ديدنش .
خواهرم گفت حاج خانم من عروسي کردم ! حاج خانم خنديد و ريز ريز براش قر داد !
گفتم حاج خانم غصه ي مريضي رو نخور مامانم هم کمرش رو عمل کرده چند ماهه مريضه گفت بهش بگو غصه نخور خوب ميشي ! منم خوب ميشم ! حتما خوب ميشم ! حالا که شماها رو ديدم حتما خوب ميشم !
گفت رفتي خونه مامان و بابات رو سفت بغل کن . بگو حاج خانم بغلتون کرد !
گفتم حاج خانم يادته قاپ آقاجونم رو دزديدي؟ گفت آهان ! و سرش رو گذاشت رو شونه ام و غش کرد از خنده !
گفتم حاج خانم ديگه نمي ذاريم تنها بموني . تند تند مياييم بهت سر مي زنيم ! دست کرد تو يقه اش و يه تسبيح که دور گردنش بود از يقه اش در آورد . تسبيح رو نشونمون داد و گفت اين از کربلا اومده . از پيش آقام امام حسين اومده . يا امام حسين سن گوربان اين دخترها رو خوشبخت کن !
ديگه داشتم کلافه مي شدم . ديگه نفسم بالا نمي اومد . خواب بعدازظهر خانم هاي ديگه رو بهونه کردم و از اونجا اومديم بيرون .
دوتامون در سکوت مسير رفته رو برگشتيم ...