اما شبي که وصيت نامه ي آقاجون رو تو اتاق عقبي خوندند ، همه ديدند که آقاجون با تدبير هميشگي خودش جايي براي نگراني حاج خانم نذاشته ! آقاجون وصيت کرده بود که تا روزي که حاج خانم خودش بخواد حق داره تو خونه ي آقاجون بمونه و هر روزي که تصميم بگيره بره ، دايي ها وظيفه دارن که يه خونه با شرايط متوسط براش اجاره کنن و ماهانه اي که آقاجون براش مشخص کرده بود رو بهش بدن ، مهريه و حق و حقوقش رو هم طبق قانون بهش تحويل بدن .

دايي ها و خاله ها همه از اين وضع راضي بودن چون دوست داشتن يکي باشه که به اصطلاح چراغ خونه ي پدر و مادرشون رو روشن نگه داره و آخر هفته ها بهش سر بزنن و مناسبت ها به ديدنش برن و هر چي لازم داشت براش تهيه مي کردن . دکتر و دواش به موقع بود ، خورد و خوراکش مهيا بود . تو اين مدت هم هر چند وقت يه بار مي اومد خونه ي يکي از خاله ها دايي ها چند روزي مي موند و چقدر احترام مي ديد و چقدر محبت مي کرد . هر وقت هم مي رفتيم ديدنش به اصرار و زور يکي از ما نوه ها رو پيش خودش نگه مي داشت و ديگه خدا مي دونه که کافي بود يکي از ما لب تر مي کرد تا حاج خانم هر چي اراده مي کرديم برامون مي خريد ، هر جا مي گفتيم ما رو مي برد مي گردوند که حوصله مون سر نره و بيشتر پيشش بمونيم .

همه چي خوب بود تا اينکه بچه هاي حاج خانم دوباره سر و کله شون پيدا شد . هي اومدن و رفتن و تو گوشش خوندن که تو اگه اينجا بميري تو اين خونه ي در اندر دشت بو مي گيري هيچکس به دادت نمي رسه ! از همه دوري ! اگه مريض بشي کسي نيست دکتر ببردت ! و اگه دزد بياد نصفه شب خفه ات مي کنه پولهات رو ميبره ! ديوار اين خونه کوتاهه ! حصار نداره ! در و پيکر نداره ! از پشت بوم يکي مياد ! تو با چه جراتي تو اين خونه مي خوابي ؟ تو چطور نمي ترسي ؟ و آنقدر گفتن و گفتن و گفتن که حاج خانم يه روز همه ي خاله ها و دايي ها رو خواست و گفت من ديگه اينجا نمي مونم . براي من يه خونه نزديک خونه ي دخترم بگيريد من برم اونجا !

دايي ها و خاله ها خيلي مقاومت کردن ، خيلي سعي کردن قانعش کنن اما فايده نداشت . ترس و وحشت به دل حاج خانم افتاده بود و ديگه راست راستي مي ترسيد تو اون خونه بمونه .

دايي ها براش يه خونه اجاره کردن و حق و حقوقش رو هم بهش دادن و با سلام و صلوات سپردنش دست بچه هاش . باز هم ارتباط حاج خانم با خانواده ي ما ادامه داشت و هر از گاهي يکي مي رفت بهش سر مي زد و پولي چيزي بهش مي دادن يا مي آوردنش خونه يکي از خاله دايي ها و بقيه مي رفتن مي ديدنش . اما خيلي طول نکشيد که پسرها براي همون چندرغاز پول حاج خانم هم نقشه کشيدن و پس از بالا کشيدن پول ها ، حاج خانم رو فرستادند خونه ي دخترش و قول دادن که هزينه نگهداري حاج خانم رو به دامادش ميدن .

اما ...

توبه ي گرگ و حاج خانم ساده دل ! حاج خانم شد سربار دختر و داماد . و باز تحقير و توهين و بي توجهي و بي احترامي .

دست روزگار زندگي رو به دختر و داماد حاج خانم سخت تر و سخت تر کرد . داماد کارش رو از دست داد و معتاد شد و دختر حاج خانم به هر بهانه اي و بخصوص به بهانه ي بزرگ حضور حاج خانم از شوهرش کتک مي خورد . از پسرها هم هيچ خبري نبود .