بانو !
مي داني تو باني چه اتفاقي بودي ؟
مادرم نوزادي زاد ... كه من شدم !
من بودم ... تو آمدي ... پس از تو من آبستن شدم ... آبستن يك زن ... تو نطفه ي يك زن را در بطن من كاشتي ... مراقبت كردي و حمايتم كردي تا من زنانگي ام را پرورش دهم ... و من زني زادم ... زن در من مي بالد ...
در كنار تو ديگر نيازي نبود تا من مرد باشم ، مردانه به دل حوادث بزنم ، مردانه معامله كنم ، چانه بزنم ، برنامه ريزي كنم ، دور انديشي كنم ...
سخت بود و بسيار طول كشيد تا باور كنم كه مي توانم زن باشم و به مردانگي تو اطمينان كنم كه اگر سكان را به تو بسپارم غرق نخواهم شد . بارها امتحانت كردم و تو سربلند شدي ...
تو به من فرصت دادي تا زن بودن را تجربه كنم ، بي دغدغه و با اطمينان كار را به كاردان سپردن و دل آسودن را تجربه كنم .
من بي كمترين دل نگراني اي خانه خريدم ، وقتي تو به نام من به حساب فروشنده پول ريختي من هنوز نمي دانستم كه مانده ي بدهي ام بابت خانه چقدر است ! تازه بعد از اينكه توي محضر سند به نام من خورد ماجراي دعوا با فروشنده را به من گفتي و از تهديدهايش در مورد فسخ قرارداد برايم گفتي . تازه اون موقع فهميدم كه بار استرس ها و نگراني ها رو به تنهايي به دوش كشيده بودي تا ذهن من از ذوق و شوق و خيال پردازي و رويابافي براي خونه منحرف نشه !
اون جا بود كه فهميدم كه پشت به يه مرد داشتن يعني چي ؟!!!
آنقدر ذهن من فارغ از مشكلات و درگيري هاي زندگي شد كه فرصت كردم به طنازي فكر كنم .
اين اولين بار بود كه من به نحوه ي براشينگ جلوي موهام فكر كردم ، به اينكه چرا هر كاري مي كنم جلوي موهام رو انگار با تف به كف سرم چسبوندن ؟ من هميشه در يك جنجال دائمي با اندامم زندگي مي كردم . اين روزها با اندامم در صلح هستم .من آدم بد لباسي نبودم ولي هميشه و هميشه و هميشه يه تي شرت سه دكمه ي خوش رنگ و شيك با شلوار جين مي پوشيدم . هرگز نشده بود كه من درگير مدل يقه ي بلوز باشم ، من هيچوقت يه تاپ دلبرانه نداشتم ، من هيچوقت تو عمرم لباس خواب نپوشيده بودم ، در تمام عمرم من به ست كردن لباس زير فكر نكرده بودم .
اما بزرگترين تبلور زنانگي كه اين روزها دچارشم ، اشتياقم براي بافتنه .يه كار مطلقا زنونه ! ( براي من اين تحول غيرقابل باوره ) از اول اين ماه شروع كردم به بافتن يه ژاكت براي آقاي خواستگار ، روزي كه كاموا خريدم بدو بدو رفتم خونه ي بيتا ، كلاف كاموا و ميل بافتني به دست . كه تو بگو چي كار كنم ؟ و بيتا يادم داد . هر روز به شوق تموم كردن ژاكت بدو بدو ميرم خونه ! دونه دونه ي اين ژاكت رو كه به هم مي بافم ، با هر يه دونه اي كه از اين ميل به اون ميل جابجا ميشه ، خدا رو صدا مي زنم ، ميگم خودت ببين ، خودت شاهد باش ، تو ببين كه داره از وجود من چيزي مي جوشه و به تمام ابعاد زندگيم اين جوشش سرايت مي كنه ، ببين كه چه آرامشي دارم وقتي كاري مي كنم كه به اون مربوطه ، اون چه كه در وجود من هست ، اون خلوص و اون شوق تلاش براي ساختن اين زندگي رو تو ببين كه اگر ديدي كار من تمووووووووووووووووووووومه !
من از زندگي كهنه سوار وار تاختن رو ياد گرفته بودم . تو به من فرصت دادي طرف جوي بنشينم و دمي بياسايم !
من اين روزها تمرين اعتماد مطلق مي كنم ! نتيجه اش خيلي شيرين و گواراست . كارها رو ، ترتيبشون رو ، نحوه ي انجامشون رو به آقاي خواستگار سپردم و ديگه براي پيش بردن اين قايق به تنهايي پارو نمي زنم ، در نتيجه آرامشي عميق نصيبم شده . پارو رو به آقاي خواستگار سپردم و در عوض رسم همراهي رو تمرين مي كنم . و دل به خورشيد فروزان لطف الهي بستم !
همين و بس !